Sunday, August 15, 2010

هر آنچه بروید، نه آنکه بدوزم

اصطلاح یکی از دوستانم بود، آخر دارد می رود ینگ دنیا و من دلم می گیرد.
روز اول که دیدمش یکم دبیرستان بود. من وارد مدرسه جدید شده بودم و او از قبل آن جا بود. از تازه واردها، یکی گویی دنبال دشمن بگردد از شاگرد اولشان پرسید و آن که جوابش را داد به دوست من اشاره کرد. یادم هست وقتی دیدمش با خودم گفتم بیشتر از این چیزی است که به آن خلاصه اش کردند و صد البته همین طور بود.
نوشتن این ها کمی سخت است چون مدتی هست دستم نمی رود که بنویسم و هم چون نوشتن این ها سخت است.
دبیرستان که تمام شد پی دانشگاه های خودمان رفتیم اما می نوشت و می نوشتم و این اصطلاح از میان آن نوشته ها در یادم مانده. یک سال و اندی بعد دوباره هم دانشگاهی شدیم و دیگر نوشتن آن معنی قبلی را نداشت وخوب طبیعتا واماند.
روز اول در دانشگاه جدید دانشجوها سینی های غذا را پی هم چیده بودند روی زمین و اعتصابی بود برای خودش. ترم بعدش هم اتاقی شدیم در 205 با سعید و مرتضی و کمی بعدتر زلف و زیرنویس که دیگر زلف را ندیده ام اما زیرنویس هفته پیش در خوابگاه بود.
من نیم هم اتاقی دوستانم بودم چه بر خلاف آنان من عادت برگشتن آخر هفته به خانه را از دست ندادم، اما 205 برکات خودش را داشت که قبلا گفته ام. از میان خاطرات 205، گوش کردن به سیر، و دیدن فیلم های زیاد و صحبت های نیمه فلسفی مان را یادم هست.
یک بار دیدم به دیوار اتاق با خط نستعلیق بیتی نوشته و به نظرم درست نبود. بعدتر دیدم دیوار به خط او دبوارترست و تناقض جالبی بود اما چیزی نگفتم چون به نظرم درست نبود.
همه اش را نمی گویم، چون برای من مهم است. گاهی نوار کاستی به هم می دادیم. یکی شان بود که خیلی دوست داشتم و در آن ناظری از زبان نیما و زبان دلم می خواند که:
گرم یاد آوری یا نه،
من از یادت نمی کاهم،
تو را من چشم در راهم.

Wednesday, May 26, 2010

For the better

After a very long time I think I've found the heart to write again. A lot of things have changed in my life, and all to the better I am happy to say. Yet what makes me most happy is that I feel change in myself as a human being, change that I did not try to bring about, that I am not responsible for, that I don't know whether it is for good or not, but change that gives me the feeling of great vitality and that's what is driving me to write again.
Till next time.

Saturday, March 14, 2009

A Pigeon

Today, while watching a pigeon drink from a pool, I realized something. I'll describe what I saw and what went through my mind.
The Pigeon:
The pigeon, stood beside the pool, took very quick looks around, dipped it's head into water for a fraction of a second, took it out, took some more cautious looks, then dipped it's head in the pool for about a second, then quickly flied away.
Me:
If I was to have so much anxiety every time I drank water, life wouldn't be worth it. Oh! Maybe the pigeon doesn't have that anxiety, and it's just how I see it. Maybe one can take cautious measures, yet not be scared, not have any anxiety.