Sunday, October 02, 2005

حال و احوال

روز کوبنده ای بود. خوابم میاد ولی خوابگاه پر از بوی رنگ تازه است خفه ام می کنه. گردنم هم هنوز درد می کنه. دو روزی بود که از درد گردن عذاب می کشیدم. تعطیلات این طوری هدر رفت. سه واحد دیگر رو هم از دست دادم. کامپایلر رو انداختن روی معماری و بنابراین من 9 واحدی هستم تا اطلاع ثانوی. ولی فردا قرار است همه چیز عوض شود. این چه وضع بدی است که من در اون قرار دارم؟ ناشکری نمی کنم. خدا بزرگِ؛
صبح ساعت شش و نیم از خونه راه اوفتادم و هشت و نیم رسیدم دانشگاه. در تمام طول راه آفتاب تو چشام بود و ذره ای خواب به این چشم ها نیامد. بعد از کلاس اومدم تو سایت و شروع کردم به واحد یابی. تقریباً 17 تا جور کردم اگر خدا اجازه بده. فردا ساعت 2 ثبت نامم باز می شه و واحدگیری می کنم؛
یه یارو این جا نشسته پیش دوستاش داره دایلوگ های یه فیلم رو به انگلیسی تته پته می کنه و می خنده، تنهایی. اینم یه جورشه؛
دوشنبه شب سی دی دیار مهر رو گرفتم که سروش تبلیغش رو می کنه. کیفیت کاغذی که برای روی جلد سی دی استفاده شده مضخرف و خود موسیقی هم خیلی دست کمی نداره. چند جاییش هم خوانی هایی داره که آدم رو یاد گروه سرود مدرسه می اندازه و بعضی جاهاش هم که خوب بد نیست و صدای خواننده گاهی اوقات آدم را یاد شهرام ناظری می اندازه. کلاً به نظرم بهترین کلمه برای توصیفش کلمه ی چیپ هست؛
نوار قدیمی و جدید شده ی جام تهی را هم خریدم. خیلی زیباست ولی به شدت غم بار. شهرهای فریدون مشیری و سایه با صدای شجریان. کیفیت جلد بسیار بالاست و اطلاعات خوبی از خواننده شاعر و نوازندگان بسیار معروف اثر داره. ارزشش را داشت؛
کتابی جدید خریدم از کریشنامورتی به نام پرواز عقاب که ترجمه ی نسبتاً خوبی نداره و شاید هنوز دلچسب ترین ترجمه ها متعلق به آقای مصفا است؛
دلم نمیاد شروع کنم به درس خوندن، احساس می کنم این طوری تابستون تموم می شه و من در حسرت فرو می روم. یادم میاد همیشه اوایل سال خیلی سر حال تر بودم ولی این ترم این طوری نیست. به غایت خسته ام و هیچ جایی هم برای خستگی در کردن ندارم؛
رفته بودم خوابگاه شهید بهشتی دوشنبه شب که خوب همه ی بچه ها نبودند و من هم این قدر خسته بودم که هیچ چیز نفهمیدم. صبح هم رفنتم سر کلاس و اصلا به دانشکده سر نزدم؛
اول که نشستم این جا می خواستم هیچی ننویسم ولی حالا می خوام هر جوری هست این پست رو ادامه بدم؛
ناراحتم از آدرس وبلاگم. از بس هول هولکی درست شد هیچ سر اسم آدرسش فکر نکردم؛

Tuesday, September 27, 2005

پرواز عقاب

زندگی را پروازی عقاب گونه لازم است که به دقت بنگرد، دریابد اما ردی به جا نگذارد، تمام زندگی را در چشم خود جای دهد ولی ساکن و آرام باشد؛
بال بال زدن یا انتظار کشیدن، در واهمه ی هر لحظه زیستن، فرار کردن و نماندن یا به امید زیستن، سنگین و کرخت کننده است؛
دنیایی پر از خشم و رقابت را با خشم و رقابت از خشم و رقابت زدودن چگونه ممکن است؟
وحدت را چگونه با جدایی حاصل توانیم کرد؟
زیستن را بدون مردن چگونه توانیم؟
می رم یه چیزی بخورم.

Wednesday, September 21, 2005

عواقب کارهای من

این پست من و خانواده های دو طرف هم دارد کار دستم می دهد. برای خانواده که خواندم هرچند همه معتقد بودند که راست می گویم ولی انتقاد کردند که هم مبالغه کرده ام و هم آنچه گفته ام تمام حقیقت نبوده است. خوب حق با آنان است کمی مبالغه و نگفتن تمام حقیقت دست مایه ی طنز است. طنزی که همین خانواده ی منتقد کلی سرش خندیدند و درستش هم این است که آن ها به خود بخندند و هدف من هم همین بود. شاید درست نبود که روی اینترنت باشد. هدفم این بود که آن ها بشنوند و شنیدند. اگر از بدنامی می ترسیدم اصلا این کار را نمی کردم. منتها بدنامی دیگر برایم معنایی ندارد.اما از ضررهایش بگویم که دیگر مرا در جمع خصوصی شان راه نمی دهند می ترسند حرف هایشان سر از شبکه ی جهانی درآورد و شکل منتقد خانواده را پیدا کرده ام فکر می کنند سودی از این کار حاصلم می شود. مخصوصا این اواخر که یک نوشته هم در باب خواب دیدن نوشته ام که باز گرچه خندیدند ولی به مذاقشان خوش نیامد. من هم از نهادنش در وبلاگ منصرف شده ام. شاد و پیروز باشید. راستی دانشگاه هم دارد باز می شود من نمی دانم این چه بدبختی است 16 واحد گرفتم که در 3 تاش رزرو هستم نمیدانم می رسد یا نه. حق یارتان