Sunday, May 08, 2005

امتحان نظریه ی زبان ها و ماشین ها

برای اینکه نمی تونم خوب به فارسی بنویسم سوال ها رو به انگلیسی می نویسم.
1. Prove that L= { w | w != Reverse(w) } is not a regular language.
2. Prove that the set of all regular expresions over the alphabet {a,b} is a context free language.
3. Let A and B be languages and L = { X | XY is in A and Y is in B } prove that if A and B are regular languages then so is L.
4. Let L = { a^nb^n | n >= 0 }U{a^nb^2n | n >= 0 }, prove that L is context free but it is not a deterministic context free language.
5. Prove that if A is an infinite countable set, then there exists an infinite countable subset of A named B, such that A-B is also an infinite countable set.

Tuesday, May 03, 2005

فانی قریب

یکی نیست بگه علی مگه تو اون همه امتحان نداری؟ البته غیر از خودم. خوب پس چرا اینجا نشستی داری این ها رو می نویسی؟ آخه دیگه حال و حوصله ای واسم نمونده یه زمانی چه قدر سرزنده بودم حالا انگار دارم می میرم پیر شدم هر کی می بینتم می گه علی چی شده غمت چیه؟ دلم هوای خونه رو می کنه . خواهر سه ساله ام می گه علی امروز عصر بیا خونه ببینمت من می گم نمی تونم اما اون که هنوز نه مفهوم فاصله رو می فهمه نه مفهوم زمان رو دوباره می گه علی بیا خونه ببینمت و من همین طور که الان بغض کردم و هر چند لحظه اشکام رو پاک می کنم با صدای بغض کرده دوباره می گم که نمیتونم و اون دوباره اصرار می کنه ومن در حالی که بغضم داره می ترکه میگم تو دعا کن شاید بیام و اون مثل اینکه حرف من رو فهمیده باشه دیگه اصرار نمی کنه . دیشب می گفت فاذا سالک عبادی عنی فانی قریب ... تازه می گفت که اگر دعا کنی همون موقع که دعا کردی اجابت می کنه. چقدر کارش درسته انگار خدا هم مفهوم زمان و فاصله رو نمی شناسه.

Sunday, May 01, 2005

Don't worry My friend, Don't worry.

Long time no see. My god, He is worried, make his worries go away. Make him لاخوف علیهم و هم لا یحزنون. He has come across this verse many times in the last days, his only hope is on you. My god from whom can he want when he only has you, and if he believes in things other than you make him what you please, as you please my god.
یه غلطی کردم و از اول ترم مثل بچه آ دم درس نخوندم حالا مجبورم تا می تونم درس بخونم که البته خیلی هم حال و حوصله ی درس خوندن رو ندارم ولی همین مقداری که می خونم باعث شده این قزوینی های اتاق بغل فکر بکنند که من حسابی خرخون شدم. یه جوری از آدم دوری میکنند انگار که ایدز داری البته دور از جون من و شما. اره این طوری هاست
حالا از این حرف ها که بگذریم از 2-تا پروژه که تحویل دادم دو تا نتیجه گرفتم. یکی خوب یکی نه چندان خوب. اول نتیجه خوب رو بگم که پروژه اول از 100 شدم 120 و خبر نه چندان خوب اینکه پروژه دوم از 100 شدم 0 بله یه صفر گنده. به طور متوط میشه 60 از 100 و خوب خیلی هم بد نیست. این از نمره هام و امتحان محاسبات دادم که نتیجه اش شنبه میاد و امتحان نظریه دارم پنجشنبه و امتحان مدار منطقی دارم شنبه
جمعه قزوین بودم واقعا بهشت برین شده سبز و خرم با شکوفه های رنگارنگ و هوای تازه و حال و هوای بهار. آدم از زندگی تو تهرون پشیمون می شه. دلم می خواد برم خونه و با طبیعت زندگی کنم. خدا یه فرصتی بده برم خونه دوباره.
فرید فرخی نوشته که اگه این جوری هاست من آخرش نویسنده می شم و اون هم کاشف. پس فرید جان معلوم می شه که اشتباه از من بوده و خیلی هم آن جوری ها نیست. برم سر کلاس حل تمرین