Saturday, March 11, 2006


هشت یا نه سال پیش بود یا بیشتر یادم نیست. در خارجه، در یکی از این حراجی ها، در بازمانده های اسباب فردی که حراج کردن اسبابش را تمام کردده بود دوربینی یافتم کوچک و ساده. دوربین ساخت دهه ی 60 است. دو حالت عکاسی دارد، یا هوا آفتابی است یا نیست. ویژگی خارق العاده ی این دوربین این است که قطع فیلمش مربعی است. این دوربین حتی کفشک فلاش هم دارد. عکس دوربین را در روبرو می بینید. خلاصه من و دوربین یکی دو سالی مشغول بودیم و عکس هایی مربع شکل بگرفتیم؛ رسم در خارجه این است که هر وقت فیلمی را چاپ می کنی یک فیلم جدید مجانی به تو می دهند تا باز هم برای چاپ برگردی؛ خلاصه این که دوربینت هیچ وقت خالی نمی ماند؛
اول دبیرستان که بودم، یعنی 6 سال پیش، یک دوربین تک لنزی انعکاسی به دست آمد که علاوه بر نورسنجی اتوماتیک حالت های دستی هم داشت. دوربین دو لنز معمولی و واید داشت، به ترتیب با 55 و 28 میلیمتر فاصله ی کانونی؛ کمی طول کشید تا فهمیدم که دیافراگم یعنی چه و سرعت شاتر به چه معنی است؛ فیلم 100 با فیلم 400 چه فرقی دارد و ... این دوربین کاملا مکانیکی است و فقط می تواند سرعت شاتر را به صورت دیجیتال نمایش دهد. سرعت شاتر آن از 20 ثانیه تا یک هزارم قابل تنظیم است و حالت بی هم دارد. حساسیت فیلم از 25 تا 3200 قابل تنظیم است.
اوایل فقط عکس های رنگی می گرفتم و چون فلاش نداشتم معمولا از فیلم 400 استفاده می کردم.بماند که آن موقع فکر می کردم هرچه عکس غیر عادی تر باشد هنری تر است؛ کم کم چند حلقه عکس سیاه و سفید هم گرفتم. داشتم یواش یواش از یه چیزهایی سردر می آوردم که دو سال پیش یا نمی دانم شاید کمی بیشتر دوربین چند باری خراب شد و بعد تعیر شد تا این که خراب شد و من نتیجه گرفتم که تعمیرش دیگر فایده ای ندارد. خدایش بیامرزد که چه عکس ها با هم گرفتیم و چه روز ها با هم بودیم؛ عکسش روبروست؛ ساخت دهه ی 70 است؛
یکی دو سال دوربین نداشتم تا اینکه پنجشنبه ی هفته ی پیش به دنیای دیجیتال روی آوردم یا شاید بهتر باشد بگویم دنیای دیجیتال به من روی آورد؛ دوربینی خریدم تک لنزی انعکاسی دیجیتال 6 مگا پیکسل؛ این دوربین دو لنز دارد یکی 18-55 میلیمتر و دیگری 70-300 که هردو اش مارک نیکون است. یک کارت حافظه ی 1 گیگا بایت هم؛ سرعت شاتر از 30 ثانیه تا 4000/1 ثانیه قابل تنظیم است و علاوه بر حالت های متعدد اتوماتیک چند حالت دستی هم دارد. مانند تمام دوربین های رده ی خودش از ویژگی فیلم برداری محروم است و سی سی دی بزرگ تر دارد؛ معنی اش این است که تصویرهایش نویز کمتری دارد. می تواند به صورت اتوماتیک فوکاس کند و یک سری ویژگی های دیگر که من هنوز از همه ی آن ها سر در نیاورده ام؛ تا به حال نزدیک 700 عکس باهاش گرفتم و راضیم؛
می ماند یک چیز؛ این که گرفتن عکس های زیاد برایم فساد انگیز شده؛ عکاسی با دوربین دیجیتال چنان کم بهاست که تو هیچ فکرنمی کنی آیا آن عکس به گرفتنش می ارزد یا نه. تنها چیزی که به ذهن می رسد آن موقع این است که ضرر ندارد اگر خوشم نیامد پاکش می کنم. این به حدی است که فرصت نمی کنی فکر کنی؛ تکنولوژی مرا حیرت زده کرده است و فاسد؛ خدایم یاری کند؛ بهای گرفتن عکس چیست؟ بهای گرفتن عکس آنالوگ زیاد است لااقل هر عکس 150 تومان آب می خورد به اضافه ی وقتی که برای رفتن به چاپخانه می گذاری؛ نمی دانم این گذار از فیلم به دیجیتال که این قدر برایم جذاب بود چرا این طور فساد انگیز شد؟ البته بی انصافی است اگر نگویم که چقدر گرفتن عکس های زیاد در ایجاد دید و نگاه موثر است؛ به هر حال خدایم یاری کند؛

Wednesday, February 22, 2006

سه + یک سوال

هان یادم آمد هان... ؛
یکم. من و شما وقتی می گوییم من یا می گوییم تو پس ذهنمان از چه کسی حرف می زنیم؟ این سوال خیلی مهم است نیست؟ من ِ ما کیست؟ روشن است که پاسخ سوال شما را من نمی توانم بدهم. به هر حال من کیستم؟
دوم. به جریان افکار خود چقدر توجه کرده ایم؟ اصلا فکر چیست و خاستگاه و آغازش کجا بود و مهم تر ارتباط من ِ ما و فکر چیست؟
سوم. چه چیزهایی من ِ ما را از دیگران جدا می کند؟ آیا صفات و ویژگی های من است که این جداسازی را ایجاد کرده؟ اگر چنین است صفات و ویژگی های من چقدر واقعی است؟ و دو سوال سرنوشت ساز... من چه نیازی به دانستن صفات و ویژگی های خودم دارم؟
آیا این دانستن صفات و ویژگی ها نیست که ما را از هم جدا می کند؟ و باز این دانش چقدر با حقیقت منطبق است؟
این سوالات خیلی به هم مرتبط اند پاسخ به هر یک از این سه پاسخی به بقیه است؛
کودک مساله ای برای حل کردن ندارد. ما انسان های بزرگ چرا این قدر مساله داریم؟

Tuesday, January 31, 2006

می خواستم بنویسم ... منتها دست نداد و ننوشتم

گاهی نمی دانم که چه طور شروع کنم؛ مدتی به فکر فرو می روم، خطی می نویسم و بعد متوجه می شوم و از نو شروع می کنم؛ بیش از یک ماه از آخرین نوشته می گذرد و در این مدت موضوعاتی برای نوشتن بود مثلا
می خواستم بنویسم ... از استاد نیلی و بگویم که چگونه با صبر و حوصله، با متانت و گاهی پدرانه چیزها به ما آموخت و ما چیزکی آموختیم؛ می خواستم بگویم که رفتار گاها پدرانه اش چگونه مرا به شگفت می آورد و ...منتها دست نداد و ننوشتم؛
می خواستم بنویسم ... از یک احساس جدید که نسبت به دانشگاه و درس پیدا کردم و این که بعد از مدت ها دوباره هر چند مطمئن نیستم ولی شاید احساساتی که یادآور کودکی ام باشد یافتم و چه شوق کردم و ... منتها دست نداد و ننوشتم؛
می خواستم بنویسم ... از دختری نابینا و شدت حس کنجکاوی ام برای آن که دریابم از پشت چشمان بسته اش دنیای ما انسان های بینا را چگونه درمی یابد و آیا موهبت محروم بودن از دو موجود بالقوه مفسد در زیر پیشانی اش را همچنان که محرومیت از دیدن دنیا را حس می کند، درمی یابد و با مرگ چه طور تا می کند و ... منتها او که ادبیات خوانده بود و تئاتر می دید و از جشن سده که می گفت دیروز بوده تا عاشورا همه را می فهمید، ترسیدم که احساس ترحم کند چنان که از شنیدن گریه ی مردم هنگام تماشای رنگ خدا کرده بود پس چینی نازک تنهایی اش را هیچ، حتی تلنگری نزدم و با نهایت دقت به صحبت هایش با دیگران گوش کردم؛ و می خواستم از شنیده هایم بنویسم ... منتها دست نداد و ننوشتم؛
و سر آخر می خواستم بنویسم ... از سقوط و نهایت تیزبینی آلبر کامو و شگفتی ام از این که مرا می شناسد ... منتها دست نمی دهد و نمی نویسم؛
شما را می سپارم به دیدگانی کنجکاو تا زمانی دیگر که چیزی برای نوشتن دست دهد؛