Wednesday, February 22, 2006

سه + یک سوال

هان یادم آمد هان... ؛
یکم. من و شما وقتی می گوییم من یا می گوییم تو پس ذهنمان از چه کسی حرف می زنیم؟ این سوال خیلی مهم است نیست؟ من ِ ما کیست؟ روشن است که پاسخ سوال شما را من نمی توانم بدهم. به هر حال من کیستم؟
دوم. به جریان افکار خود چقدر توجه کرده ایم؟ اصلا فکر چیست و خاستگاه و آغازش کجا بود و مهم تر ارتباط من ِ ما و فکر چیست؟
سوم. چه چیزهایی من ِ ما را از دیگران جدا می کند؟ آیا صفات و ویژگی های من است که این جداسازی را ایجاد کرده؟ اگر چنین است صفات و ویژگی های من چقدر واقعی است؟ و دو سوال سرنوشت ساز... من چه نیازی به دانستن صفات و ویژگی های خودم دارم؟
آیا این دانستن صفات و ویژگی ها نیست که ما را از هم جدا می کند؟ و باز این دانش چقدر با حقیقت منطبق است؟
این سوالات خیلی به هم مرتبط اند پاسخ به هر یک از این سه پاسخی به بقیه است؛
کودک مساله ای برای حل کردن ندارد. ما انسان های بزرگ چرا این قدر مساله داریم؟

Tuesday, January 31, 2006

می خواستم بنویسم ... منتها دست نداد و ننوشتم

گاهی نمی دانم که چه طور شروع کنم؛ مدتی به فکر فرو می روم، خطی می نویسم و بعد متوجه می شوم و از نو شروع می کنم؛ بیش از یک ماه از آخرین نوشته می گذرد و در این مدت موضوعاتی برای نوشتن بود مثلا
می خواستم بنویسم ... از استاد نیلی و بگویم که چگونه با صبر و حوصله، با متانت و گاهی پدرانه چیزها به ما آموخت و ما چیزکی آموختیم؛ می خواستم بگویم که رفتار گاها پدرانه اش چگونه مرا به شگفت می آورد و ...منتها دست نداد و ننوشتم؛
می خواستم بنویسم ... از یک احساس جدید که نسبت به دانشگاه و درس پیدا کردم و این که بعد از مدت ها دوباره هر چند مطمئن نیستم ولی شاید احساساتی که یادآور کودکی ام باشد یافتم و چه شوق کردم و ... منتها دست نداد و ننوشتم؛
می خواستم بنویسم ... از دختری نابینا و شدت حس کنجکاوی ام برای آن که دریابم از پشت چشمان بسته اش دنیای ما انسان های بینا را چگونه درمی یابد و آیا موهبت محروم بودن از دو موجود بالقوه مفسد در زیر پیشانی اش را همچنان که محرومیت از دیدن دنیا را حس می کند، درمی یابد و با مرگ چه طور تا می کند و ... منتها او که ادبیات خوانده بود و تئاتر می دید و از جشن سده که می گفت دیروز بوده تا عاشورا همه را می فهمید، ترسیدم که احساس ترحم کند چنان که از شنیدن گریه ی مردم هنگام تماشای رنگ خدا کرده بود پس چینی نازک تنهایی اش را هیچ، حتی تلنگری نزدم و با نهایت دقت به صحبت هایش با دیگران گوش کردم؛ و می خواستم از شنیده هایم بنویسم ... منتها دست نداد و ننوشتم؛
و سر آخر می خواستم بنویسم ... از سقوط و نهایت تیزبینی آلبر کامو و شگفتی ام از این که مرا می شناسد ... منتها دست نمی دهد و نمی نویسم؛
شما را می سپارم به دیدگانی کنجکاو تا زمانی دیگر که چیزی برای نوشتن دست دهد؛

Tuesday, December 27, 2005

لحظه ی بی نهایت

و سپاس خداوند را آنگاه که تو را از اوج غم به نهایت خوشی می برد و نیز آنگاه که برمی گرداند چه اگر برگشتی نبود رفت نیز بی معنی می شد؛
در پست قبل مثال خیلی مهمی بود و اگر چند وقتی بود چیزی ننوشته بودم هم به خاطر شدت اهمیت او بود و هم چون می خواستم که من نمایش دهنده ی وبلاگ باشم و نه وبلاگ نمایش دهنده ی من. می خواستم چیز درخوری داشته باشم؛
آن مثال آن قدر مهم بود که اینجا دوباره توضیحی در موردش بدهم؛
یکم. شان نزولش توضیح وضعیت روانی من بود در آن لحظات که محققا اهمیت خاصی ندارد؛ و بعد هم دریافتم که توضیح درستی نبود شاید؛
دوم. قصدش توضیح یک اتفاق خیلی مهم بود که در هر زندگی ممکن است چند باری رخ دهد. در یک لحظه اتفاقی می افتد از سر شانس یا اقبال و فرد از واقعیات اطرافش فهم عظیمی را به دست می آورد. شکارچی تمام اراده اش را معطوف کرده به شکار سایه ی کلاه خودش یعنی مثل خیلی از ماها تمام اراده اش را معطوف کرده به خودش. اما در یک لحظه وقتی کلاه از سرش می افتد و سایه ناپدید می شود توفیقی به دست می آورد تا از خودش غافل شود تا به زندگی نظری بیاندازد. آنگاه که دوباره کلاه بر سر می کند و سایه را دویاره می بیند از خود اراده ای بزرگ نشان می دهد خرق عادت می کند و به جای دنبال کردن دوباره ی سایه ی کلاهش با چند بار بر سر گذاشتن و برداشتن کلاه متوجه ماهیت پوچ خود می شود و آنگاه است که خود زایل می شود؛ زایل شدن خود عین پر شدن از حق است؛ مبارکش باشد؛
سوم. این لحظه ی عجیب، این شانس و اقبال، این روشنایی در میان تاریکی نمی دانم، همیشه هست یا دو سه باری رخ می نماید ولی آیا ما این قدر رند هستیم که وقتی دوباره کلاه بر سر می کنیم درنگ کنیم و جریان زندگی را نگاه کنیم یا نه بدون هیچ استفاده ای از آن لحظه ی بی نهایت، از آن جود الهی، دوباره به دنبال کلاه به دنبال خودمان خواهیم دوید؟
پیش تر قصدم فقط نوشتن همین مطالب بالا بود ولی امروز در یک سایت عکاسی عکس فوقالعاده ای دیدم که در زیر می آید. لحظه ی فوق العاده ای را شکار کرده است؛ دو احساس کاملاً متضاد را در یک عکس جا داده. زندگی و مرگ را هر دو با هم تصویر کرده. چیز دیگری نگویم بهتر است؛